در نگاه به قله‌های رفیع ایمان، شجاعت و وفا چشم ما به مردی وارسته، بزرگ و بی بدیل می‌افتد به نام عباس‌(ع)، فرزند رشید امیر المومنین‌(ع) که در فضل و کمال و فتوت الگویی برجسته و در اخلاص، استقامت، پایمردی و ولایت پذیری، نمونه‌ای است که تاریخ مانند او را به خود ندیده است.

آری! او همان ابوالفضل العباس‌(ع)، علمدار حسین(ع) و برادر زینب(س) است.

 السَّلَامُ عَلَى أَبِي الْفَضْلِ الْعَبَّاسِ بْنِ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ- الْمُوَاسِي أَخَاهُ بِنَفْسِهِ الْآخِذِ لِغَدِهِ مِنْ أَمْسِهِ- الْفَادِي لَهُ الْوَاقِي السَّاعِي إِلَيْهِ بِمَائِهِ الْمَقْطُوعَةِ يَدَاهُ- لَعَنَ اللَّهُ قَاتِلَهُ يَزِيدَ بْنَ الرُّقَادِ الْجُهَنِيَّ وَ حَكِيمَ بْنَ الطُّفَيْلِ الطَّائِ [1]

* نسب شریف

حضرت عباس بن علی‌‌(ع) در سال بيست و ششم هجري متولد گرديد، مادرش أم البنين، فاطمه دختر حزام [2] بن خالد است.

* فرزند زنی از نسل مردان شجاع

سيد داودي در کتاب العمدة می‌گويد: اميرالمؤمنين (ع) به برادرش عقيل که نسب شناس بود و از تاریخ اعراب اطلاعات کافي داشت فرمود: زني برايم خواستگاري کن که از نسل مردان شجاع عرب باشد تا با او ازدواج کنم و از او فرزندي سوارکار و شجاع متولد گردد، عقيل گفت: درباره فاطمه دختر حزام بن خالد کلابيه چه نظر داري؟ همانا در ميان نژاد عرب سوارکاري شجاع تر و بهتر از نياکان او را سراغ ندارم.

اميرالمؤمنين(ع)، فاطمه را به همسري انتخاب نمود، امام علي (ع) از او صاحب فرزنداني رشيد و بس نجيب شد، که نخستين فرزندش عباس بود که در آن زمان به قمر بني‌هاشم ملقب گرديد و به ابوالفضل مشهور شد، پس از او عبدالله و بعد از او جعفر و سپس عثمان متولد گرديد. [3]

* همراه با معصومین

حضرت عباس (ع) مدت چهارده سال از زندگي خويش را در زمان پدرش گذراند، در بعضي از جنگها حضور پيدا نمود ولي پدر اجازه کارزار به او نمي داد. [4] تمام عمر خود را با امام حسن‌(ع) و امام حسين (ع) سپري کرد. مدت عمر آن بزرگوار سي و چهار سال بود. [5]

* صفات ظاهری

ابوالفضل العباس عليه السلام فردی نيرومند، شجاع، سوارکار، زيبا اندام، تنومند بود و بر اسب فربه و قوي هيکلي که سوار مي شد، پاهاي مبارکش بر زمين کشيده مي شد.

* حضرت عباس(ع) در کلام امام سجاد ( علیه السلام )

روايت شده است که امام علي بن الحسين (ع) روزي تا چشمش به عبيدالله پسر عباس بن علي افتاد، اشک از ديدگانش جاري گشت سپس فرمود: روزي سخت تر از روزي نبود که عمويم در آن روز به شهادت رسيد، پس از آن روز، جنگ موته بود که در آن روز عموزاده اش جعفر بن ابيطالب شهيد شد، و روزي سخت تر مانند روز عاشوراي حسين (ع) نيست که: سي هزار لشکر به آن حضرت هجوم آوردند آنان خود را از امت اسلامي مي دانستند در حالي که هر يک از ايشان در ريختن خون حسين (ع) به خدا تقرب مي جستند، آن حضرت ايشان را متوجه خدا مي کرد وليکن پند نمي گرفتند و نمي پذيرفتند تا اين که او را بناحق و بيگناه از روي ظلم کشتند. سپس فرمود:

«رحم الله عمي العباس فلقد آثر و أبلي وفدي بنفسه، حتي قطعت يداه فأبدله الله عزوجل منهما جناحين يطير بهما مع الملائکه في الجنة کما جعل لجعفر بن أبيطالب (ع)، و ان للعباس عندالله تبارک و تعالي منزلة يغبطه بها جميع الشهداء يوم القيامة»: [6]

«خدا عمويم عباس را رحمت کند او ايثار کرد، نيکو امتحان داد، جان خود را فداي برادرش کرد تا آنجا که دو دستش قطع شد، خداوند در عوض، دو بال به او عنايت فرمود تا با ملائکه در بهشت پرواز کند، چنان که نسبت به جعفر بن ابيطالب اين کار را قرار داد، همانا عباس نزد پروردگار عالم، مقام و منزلتي دارد که تمام شهداء در روز قيامت، بر آن غبطه می‌خوردند»

* در کلام امام صادق ( علیه السلام )

از امام صادق (ع) روايت شده است: «کان عمنا العباس بن علي نافذ البصيرة، صلب الأيمان، جاهد مع أبي عبدالله (ع) و أبلي بلاء حسنا و مضي شهيدا» [7] : عموي ما عباس بن علي (ع) صاحب بصيرت کامل در دين و ايمان استوار در راه خدا بود او در رکاب امام حسين (ع) جهاد کرد و آزمايش نيکو و امتحان ارزنده‌ای از خود نشان داد تا اين که با شهادت از دنيا رفت».

ابومخنف مي نويسد: «چون حسين (ع) و اصحاب از برداشتن آب ممنوع شدند و هنوز کار به جنگ نکشيده بود و تشنگي بر آن حضرت و اصحاب فشار آورد، برادرش عباس را خواست و با سي نفر سواره و بيست نفر پياده، شب هنگام فرستاد تا آب بياورند، آمدند و به آب نزديک شدند، پيشاپيش آنها نافع با پرچم حرکت مي کرد، عمرو بن حجاج زبيدي جلو آنان را گرفت، ولي آنان با شمشيرها حمله کردند، مشکها را پر آب کرده و آمدند، عباس بن علي و نافع دفاع مي کردند و دشمن را از خويشتن دور مي نمودند تا اين که آبها را به خيمه رسانند، از اين رو عباس (ع) سقا و أباقربة ناميده شد». [8]

باز ابومخنف روايت مي کند: چون عمر بن سعد درباره حسين (ع) مکاتبه کرد و عبيدالله بن زياد به وسيله شمر به او نوشت يا جنگ را شروع کن، يا اين که فرماندهی لشکر را به شمر واگذار، عبدالله بن ابي المحل بن حزام خالد بن ربيعة بن عامر الوحيد - که أم البنين عمه او بود، برخاست و از عبيدالله درخواست کرد که امان نامه اي در مورد عباس و برادرانش بنويسد، شمر هم تقاضاي او را تأکيد کرد، پس نامه اي نوشت و به عبيدالله داد، نامه را بوسيله کزمان غلامش براي عباس و برادرانش فرستاد، غلام نامه را به ايشان داد نامه را خواندند، و گفتند؛ ما نيازي به اين امان نامه نداريم، امان خداوند بهتر از امان ابي سميه است،. [9]

* امان نامه ای از شمر

روز عاشورا شمر جلو آمد و صدا زد: خواهرزادگانم عباس و برادرانش کجايند؟ کسی جوابش را نداد، امام حسین(ع) فرمود: اگر چه شمر مردي فاسق است، ولي پاسخش را بدهيد. حضرت عباس (ع) به طرف شمر رفت و گفت: چه مي خواهي؟ گفت: خواهرزادگانم! شما در امان هستيد [10]، عباس فرمود: لعنت خدا بر تو و بر امان تو باد! اگر تو دائي مائي چرا به ما امان مي دهي ولي فرزند رسول الله (ص) در امان نيست؟!برادران عباس نيز بدين منوال سخن راندند و برگشتند. [11]

* علمدار کربلا

عمر بن سعد، صبح روز عاشورا عبدالله بن زهير بن سليم ازدي را فرمانده گروه مدينه و عبدالرحمان بن أبي سيرة جعفي را فرمانده گروه مذحج و اسد و قيس بن اشعث بن قيس را فرمانده قبيله ربيعه و کنده، و حر بن يزيد رياحي را فرمانده قبيله تميم و هَمْدان قرار داد، جناح راست لشکر را به عمرو بن الحجاج زبيدي، و جناح چپ را به شمر بن ذي الجوشن الضبابي سپرد، عزرة بن قيس احمسي را به فرماندهي سواره‌ها، و شبث بن ربعي را به فرماندهي پياده نظام گمارد و پرچم را به دست غلامش «دريد» داد حسين بن علي (ع) هم جناح راست سپاه را به «زهير» و جناح چپ را به «حبيب» و پرچم را به برادرش «عباس بن علي (ع)» سپرد. ابومخنف از ضحاک بن قيس روايت مي کند:

«حسين عليه السلام وقتي که بر شترش سوار بود خطابه اي ايراد کرد و در آغاز آن با صداي بلند گفت: «ايها الناس اسمعوا قولي...» صداي حضرت آن چنان بلند بود که زنان حرم نيز آن را مي شنيدند. ضجه زدند و گريستند و صداي گريه از خيمه‌ها بلند شد حضرت برادرش، عباس و فرزندش علي (ع) را فرستاد تا زنان و بچه‌ها را ساکت کنند و فرمود: به آنها بگويید که گريه طولاني در پيش داريد، آنان رفتند تا زنان را ساکت نمايند. حضرت دوباره سخن خود را آغاز نمود نخست حمد و ثنا به جا آورد و درود بر پيامبر خدا فرستاد، ضحاک مي گويد: به خدا سوگند هرگز در گذشته و آينده سخنوري را بليغ تر از آن حضرت(ع) نديدم».

* نجات یاران حسین

ابوجعفر طبري و ابن اثير نوشته اند: چون بين دو گروه جنگ درگرفت عمرو بن خالد و غلامش سعد، مجمع بن عبدالله و جنادة بن حارث به ميدان تاختند و با شمشير به سپاه دشمن حمله ور شدند و خود را به قلب سپاه دشمن زدند، دشمن اطراف آنان را گرفت و محاصره کرد و از ياران حسين(ع) آنان را جدا ساخت، امام(ع) از برادرش عباس خواست تا به ياري ايشان بشتابد، عباس به تنهايي به دشمن حمله ور شد و شمشير مي زد تا دشمن را از اطراف آنان پراکنده ساخت و خود را به آنان رساند، سلام کردند و آنها را با خود آورد، ولي مجروح شده بودند لذا قبول نکردند که دشمن را سالم رها کنند، دوباره به جنگ پرداختند، و حضرت از ايشان دفاع مي کرد تا اين که يکجا به شهادت رسيدند، حضرت عباس نزد برادر برگشت و جريان را بعرض رساند.[12]

حضرت عباس (ع) گاهي پرچم را در مقابل حسين (ع) در زمين نصب مي کرد و به دفاع و حمايت اصحاب آن حضرت مي پرداخت، يا اين که مي رفت آب مي آورد از اين رو بعد از شهادت او را به «سقا» و «أباقِربة» - صاحب مشک - ملقب نمودند.

* برادران را به میدان فرستاد

حضرت عباس (ع) وقتي ديد حسين (ع) تنها ماند و اصحاب و جمعي از نزديکان آن حضرت، به شهادت رسيدند به برادران خود گفت: به کارزار بشتابيد تا تحمل رنج مصيبت شهادت شما را به حساب خدا بگذارم، زيرا شما فرزند و خلفي نداريد، آنان به ميدان جنگ شتافتند و به شهادت رسيدند [13]

* برادرم مرا دریاب !

سپس نزد حسين (ع) آمد و اجازه جنگ خواست، حضرت فرمود تو پرچمدار من هستي، عرض کرد: سينه ام گرفته، از زندگي ملول گشته ام، حضرت فرمود: حال که تصميم کارزار گرفته اي پس مقداري آب بياور، مشک را برداشت و به دشمن حمله کرد، مشک را پر از آب نمود کمي از آب برداشت تا بخورد، ولي تشنگي حسين (ع) را ياد آورد آب را به دريا ريخت و گفت:

يا نفس! من بعد الحسين هوني

و بعده لا کنت ان تکوني

هذا الحسين وارد المنون

و تشربين بارد المعين [14].

از فرات برگشت، راه را بر او بستند، با شمشير حمله مي کرد و رجز مي خواند، حکيم بن طفيل طائي سنبسي ضربتي بدست راست حضرت وارد کرد که دستش را جدا ساخت، پرچم را بدست چپ گرفت و رجز مي خواند، زيد بن ورقاء ضربتي بدست چپ او وارد ساخت و دست چپش را قطع کرد و پرچم را به سينه چسباند - چنان که عمويش جعفر در جنگ موته هنگامي که دست راست و چپش را قطع کردند پرچم را به سينه چسبانيد و رجز مي خواند، پس یک مرد تميمي، عمودي بر سر مبارکش کوبيد که از روي اسب بر زمين افتاد، با صدای بلند صدا زد: ادرکني يا أخي!: برادرم مرا درياب! امام حسين(ع) صفوف را شکافت و چون باز شکاري به سرعت تمام، خود را به برادرش رساند، و مشاهده نمود که دست چپ و راست او قطع شده، پيشاني شکافته و تير در چشم فرورفته، بدن او مجروح و رمقي ندارد، ايستاد، خم شد، بالاي سر برادر نشست، اشک فروريخت و چنین گفت» الان انکسر ظهری و قلت حیلتی » الان کمرم شکست و چاره‌ام کم شد[15] تا اين که روح از بدن او مفارقت و به لقاء الله پيوست. سپس حضرت سید‌الشهداء(ع) به دشمن حمله ور شد و به قلب لشکر زد، به راست و چپ حمله مي کرد و شمشير مي زد، دشمن مانند گله بزي که مورد حمله قرار گيرد فرار مي کرد، حضرت صدا مي زد: کجا فرار مي کنيد شما برادرم را کشته ايد! کجا فرار مي کنيد شما بازويم را قطع کرده ايد؟! باز به موقف و جاي خود برمي گشت.حضرت عباس آخرين جنگ آور از بني‌هاشم بود که به شهادت رسيد و پس از او بچه‌هاي کوچکي از خاندان ابيطالب که سلاحي نداشتند به شهادت رسيدند.

* نوحه ام البنين

ابوالحسن اخفش در کتابش شرح کامل نوحه ام البنين را آورده و مي گويد: او هر روز به بقيع مي رفت و عبيدالله فرزند حضرت را با خود مي برد، براي شنيدن نوحه سرائي او مردم مدينه جمع مي شدند. مروان بن حکم نيز در ميان ايشان بود، مردم از سوز و گداز نوحه سرائي او به گريه مي افتادند و اشک مي ريختند. ترجمه نوحه ام البنین این است: «اي آن که عباس را هنگامي که بر توده مردم حمله ور مي شد ديده است در حالي که پشت سر او فرزندان حيدر قرار داشتند که هر کدام شير ژياني بودند و حمله ور مي شدند و به من خبر رسيده است که بر سر پسرم عمودي رسيده است، در صورتي که دستان او بريده بوده است، واي بر من! لحظه اي که عمود بر سر او اصابت مي نمود. پسرم اگر شمشيري در دست داشت، هرگز احدي جرئت نمي کرد تا عمود بر سرش زند».

* سر انجام قاتل عباس

جمعي از قاسم بن اصبغ بن نباته نقل کرده اند که مي‌گفت: مردي از قبيله بني ابان بن دارم را ديدم که صورتش سياه شده است، در صورتي که قبلا او را مي شناختم که سفيد رو و زيبا چهره بود، علتش را پرسيدم و گفتم تو را چنين نمي شناختم؟ گفت: من مردي زيبارو و تنومندي را که اثر سجود در جبين او هويدا بود در کربلا کشتم، از آن زمان تا کنون شبي به خواب نرفته ام جز اين که هر شب به خواب من مي آيد و گريبان مرا مي گيرد و به سوي جهنم مي کشاند و ميان جهنم مي افکند، مرتبا فرياد مي زنم. در ميان قبيله ام کسي نيست که فرياد مرا بشنود، قاسم مي گويد: از اين جريان همه باخبر شدند، زني که در همسايگي وي بود گفت: پيوسته صداي او به گوش من مي رسد به طوري که از داد و فرياد او شب خواب نداشتيم. با جمعي از جوانان قبيله پيش زن وي رفتيم و جريان را از او پرسيديم، جواب داد او قاتل عباس بن علي(ع) است.



[1] - اقبال ج 3 ص 74 ؛ زیارت ناحیه مقدسه

[2] - « حرام » به را مهممله نیز گفته شده است ؛ الاصابه ، ج 2 ص 144

[3] - اعیان الشیعه ج 7 ص 429 به نقل از پژ وهشی پیرامون شهدای کربلا ص 70

[4] - اعیان الشیعة ج 7 ص 429

[5] - رک ؛ همان

[6] - الخصال ج 1 ص 35

[7] - عمدة المطالب ص 356

[8] - تاریخ طبری ج 5 ص 412 ؛ المحاسن و المساوی ج 1 ص 96

[9] - تاریخ طبری ج5 ص 415

[10] - الملهوف ص 149

[11] - تاریخ طبری ج 5 ص 416 ؛ رک: کبریت احمر ص 368

[12] - تاریخ طبری ج 5 ص 446

[13] - اخبار الطوال ص 257

[14] - شاعر فارسي گويد:

به دريا پا نهاد تشنه لب بيرون شد از دريا

مرؤت بين، جوانمردي نگر، غيرت، تماشا کن.

[15] - مقتل الحسین خوازمی ج 2 ص 34 ؛ انوار الهدی ؛ الفتوح ج 5 ص 207 ، بحار الانوار ج 45 ص 41